پرواز اندیشه

برای تازه شدن دیر نیست. گاهی وقتا اگر بخوای صبر کنی تا یک اتفاقی بیفته یا کسی برات کاری بکنه یا احساست تغییر کنه، باختی. چون فقط خودت هستی که می تونی همه چیز رو عوض کنی. حتی اگر مجبور بشی قلمو دستت بگیری و همه دورو برت را رنگ کنی، حتی آدمها رو

 

 

خوب بودن

خوب بودن به خدا سهل ترین کار است. تاریکی زایده بدیهای انسانهاست.گاه در اوج تابش خورشید میتوان ظلمات بود و ترس بخشید، وحشت بود و سکوت بخشید، انسان اساس همه بدیها ونیکیهاست.
گاه میتوان در کنار زمزمه جوی آبی نشست و بی آنکه بدانیم کجاییم در قعرتاریکی های خود ساخته خود فرو رفته باشیم. میتوان فرشته زیبای آزادی را در قفسی که خود ساخته ایم زندانی کنیم و کلیدش را در سرزمین قهر گم کنیم.
شاید درون ما اقیانوس متلاطمی ست که امواج آن به ساحل ما می خورد! شاید درون ما آتشکده عظیمی است که فواره آن وجود ما را می سوزاند.
تاریکیها ،قفلها،قفسها ساخته من است ساخته توست.
چرا همیشه باید قفل بدون کلید بسازیم؟ چرا باید کوچه بنبست بیابیم؟پر پرواز بشکنیم؟درد بی درمان بجوییم؟
یک روز، فقط یک روز در پی نیکیها بگردیم. قفل قفسها را بشکنیم.با نورمان قلبی را روشن کنیم.با لبخندمان سکوت مرگباری را بشکنیم.....
من نمیدانم و همین درد مرا سخت می آزارد.... که چرا انسان،این دانا پیغمبر در تکاپوهایش:چیزی از معجزه آن سوتر ره نبرده ست به اعجاز محبت،چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است؟ و نمیداند در یک لبخند،چه شگفتی هایی پنهان است!
من برآنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کار است و نمیدانم،که چرا انسان،تا این حد، با خوبی بیگانه است.

 و همین درد مرا سخت می آزارد ....
و همین دردمرا سخت می آزارد!


 

آزادی

هیچ انسانی آزاد به دنیا نمی آید.
رهایی, موهبتی هست که به خاطر آن تلاش می کنیم.


 

دوستی

دوستی هدیه پیچیده به روبانها نیست
که کسی روز تولد به کسی هدیه بده


 

فرصتها

چوبه های دار را همیشه ،محکمتر از معبدهای رازآلود میسازند تا یادمان باشد که فرصت ها همیشه به آدمی روی نمی کنند و رفتن، همیشه نزدیک است. نزدیکتر از من به تو، وقتی میخواهم تو را مهمان واژه های دوستانه ام کنم. فرصتها همیشگی نیستند.
نمی شود کسی را از خود رنجاند، آنگاه بعدها که پشیمانی به ما روی آورد، انتظارداشته باشیم درمزرعه دلی که شکسته ایم شکوفه های گیلاس زندگی را در تابلوی بهار به تماشا بنشینیم. درهای دوستی هر صد هزارسال یکبار بروی آدمیان گشوده می شوند. و هر روز، شاید همان روز صد هزارسال بعد باشد. نباید فرصتها را حتی به همین چند لحظه دیگر واگذارکرد.

لذت هرچیزی مال همان لحظه است.
حسرتها خزان می کنند ما را.
تخم تردید اگردرزمین دوستی هامان جان بگیرند،
جانمان را می گیرند
و
جا را برای زندگی تنگ می کنند


 

اندیشه

تو همانی که می اندیشی!
اندیشه ی توست که زندگی ات را می سازه
می خوای زندگی ات رو عوض کنی؟؟
فکرتو عوض کن.


 

اشو زرتشت

هفت پند اشو زرتشت:
گشاده دست و جاری باش و یاری کن مانند رود
بخشنده و مهربان باش مانند خورشید
اگر کسی لغزشی کرد آن را بپوشان مانند شب
هنگامی که خشمگین شدی خاموش باش مانند مرگ
فروتن باش و خودبین نباش مانند خاک
بخشش و گذشت داشته باش مانند دریا
اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش مانند آینه


 

نشکن....

چهار چیز را هرگز در زندگی نشکن:
اعتماد-قول-رابطه و قلب را.
آنگاه که اینها می شکنند، صدایی ندارند
اما درد بسیاری دارند
.


 

زندگی...

زندگی یک آواز است ... آن را زمزمه کن
زندگی یک منظره است ... آن را نقاشی کن
زندگی یک موسیقی است ... با آن برقص
زندگی یک بازی است .. آن را بازی کن
زندگی یک لحظه شادی است .. آن را با دیگران قسمت کن
دوست بدار و دوست بدار اول خودت رو بعد دیگران رو ...
حق تو و همه ما است که خوشبخت زندگی کنیم و به خواسته هامون برسیم.
پس برای گرفتن سهمت از زندگی تلاش کن .. تسلیم نشو.


 

بخاطر بسپاریم که...

قصه عمر انسان حدیث خزان برگ ریزان درختان است
نمی توانیم کسی را وادار کنیم عاشقمان باشد
همه کاری که می توانیم بکنیم این است که
اجازه بدهیم خودشان دوستمان داشته باشند
به خاطر بسپاریم که
ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
و به خاطر بسپاریم که
روزگار همیشه بهار نیست
گاه ابر خزان بدان سایه می افکند
و دست بی وفای روزگار باوفایان را از هم جدا میکند
به خاطر بسپاریم که
می توانیم با هم باشیم
با هم و در درون هم بدون هم ولی به یاد هم


 

بهترین باش

بهترین باش
اگرنمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی
بوته ای در دامنه ای باش
ولی
بهترین بوته ای باش که در کناره راه می روید


 

قله

به قله که رسیدیم
یادمان نرود
روزی پوینده این راه بودیم
به سختی یادمان نرود
چه کسانی از کنارمان گذشتند و دستمان نگرفتند
یادمان نرود
کسانی را که ما را به زمین انداختند تا خود زودتر برسند
یادمان نرود
چقدر روح و دلمان از این زمین خوردن ها شکست و با خود نجوا کردیم:

«زمین خوردن ها جزئی از بازیست، عظمت انسان در بلند شدن است»

و باز راه را پیمودیم.
اینک در قله ایم
مبادا از نگاه کردن به زیر پایمان حذرکنیم
مبادا فراموش کنیم
خارهایی که به پایمان رفت
مبادا خود خار پای دیگران شویم
مبادا سنگ راهشان شویم
مبادا


 

قانون دانه

نگاهی به درخت ســـیب بیندازید. شاید پانـــصد ســـیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟
ممکن است بپرسیم «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟» اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. به ما می گوید:

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. 
اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید.»

از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد:
- باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری.
- باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی.
- باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروشی.
- باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی.
وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم. قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آنها درس گرفت.
در یک کلام:

افراد موفق هر چه بیشتر شکست می خورند، دانه های بیشتری می کارند.


 

اگر به خانه من آمدی...

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه می‌خواهم
روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم شخم بزنم وجودم را ...... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم،
سرم هوایی بخورد و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم .... بدوزمش به سق ...
اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد
به آنجایی که عرب نی انداخت.. می‌دانی که؟
باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند برایم بخر ...
تا در غذا بریزم ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند، بیاویزم به گردنم ...
و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم!

"غاده السمان شاعری توانا از سوریه"


 

رشد کن و قد بکش

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.
او گفت: آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم: بلی. فرمود:‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم.
در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود.‏من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نکردم.
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی ‏که بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏کرد. ‏
خداوند در ادامه فرمود:
آیا می‏ دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ‏ساختی.
من در تمامی این مدت ‏تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم. ‏
هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نکن.
بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ کنی و قد می کشی!
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ کشم. ‏
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر که بتواند.
‏گفت:

تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی، هر اندازه که ‏بتوانی...


 

جوانی

نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی...
می تازیم و گرد و خاک می کنیم...
زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شدیم به اسم غرور
دیواری را برای پشت سر نهادن نمی بینیم سرا پا شور...
برد و باخت را می شناسیم؟؟
آشنایم با شعور؟
و جدایم با غم؟
یا غرق در غرور؟
چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم...
چیزی از جنس جستجو...
چیزی مثل خیال , یه آرزو


 

سرنوشت خویش را باور کن

 سرنوشت خویش را باور کن
که باری، همان توان نهفته ی توست
و نرم می شکفد
و زندگی را از آن دست می آراید
که تو می خواسته ای.

عقاب فاتح قله های زندگی باش
و مسافر صبور دشتهای بی کران آن
و هم بدین سان است که واژه های « کار » و « زندگی
معنای اصیل خویش را باز می یابند
و گلبوته های تلاش تو به گُل می نشیند.

به دره های عمیق احساس خویش سفر کن
که در آنجا کسی را جز خویشتن « خود
باز نمی یابی
و لحظه ها را غنیمت شمار
و آنان را بنیاد دنیایی کن
هر یک به فراخور خویش.

و هرگز نومیدوار از فراز صخره های سخت زندگی
آینده را نظاره مکن
با ایمان به توان خویش از آن میانه راهی بگشا
به دنیای زیبای فرداها.

و بدان که در امتداد هر راه که بر می گزینی
همواره دشواری در کمین است

زندگی اگر نام آسانی داشت
دیگر بر زمین، تلاش معنای خویش را
از کف می داد
و در آسمان، رنگین کمان.



"شری هاوس هولدر"


 

با شاملو

از تنهایی مگریز به تنهایی مگریز گهگاه
آن را بجوی و تحمل کن و به آرامش خاطر
مجالی ده! یکدیگر را می آزاریم
بی آن که بخواهیم شاید بهتر آن باشد
که دست به دست یکدیگر دهیم
بی سخنی

من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم
و صدائی بشنوم که با من می گوید
«
این لحظه» مرا چه هدیه خواهد داد

نیاموخته ام
گوش فرا دادن به صدائی راکه با من در سخن است
و بی وقفه می پرسد
من بدین «لحظه» چه هدیه خواهم داد.
شبنم و برگ ها یخ زده است و آرزوهای من نیز.
ابرهای برف زا بر آسمان در هم می پیچید
باد می وزد و توفان در می رسد
زخم های من می فسرد یخ آب می شود
در روح من در اندیشه هایم

بهار حضور تو است بودن تو است
کسی می گوید«آری» به تولد من به زندگیم به بودنم ضعفم ناتوانیم
مرگم کسی می گوید«آری» به من
به تو
و از انتظار طولانی
شنیدن پاسخ من
شنیدن پاسخ تو
خسته نمی شود

پرواز اعتماد را
با یکدیگر تجربه کنیم
وگرنه می شکنیم
بال های
دوستی مان را.

اعتماد کن!
از تنهایی مگریز

به تنهایی مگریز
گهگاه
آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالی ده!
یکدیگر را می آزاریم
بی آن که بخواهیم
شاید بهتر آن باشد
که دست به دست یکدیگر دهیم
بی سخنی


 

...ترین

سازنده ترین کلمه((گذشت)) است...آن را تمرین کن.
پرمعنی ترین کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.
عمیق ترین کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.
بی رحم ترین کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن.
خودخواهانه ترین کلمه((من)) است...از آن حذر کن.
نا پایدارترین کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.
بازدارنده ترین کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.


 

تو می توانی...

آری تو نیز می توانی دوباره تولد یابی. کافیست اندکی به برگ ریزان پاییز بنگری و اندکی بعد به رویش جوانه ای بر روی همان شاخه ای که در زمستان مرده بود...

تو که از شاخه ی خشکیده کمتر نیستی؟هستی؟


 

عشق

عشق 

اطمینان ازآن است که دیگری همیشه و در همه حال با توست

گرچه در فراق دوست٬ او را خواهانی٬

اما در دل همیشه با توست٬

عشق سرچشمه امنیت است.

آری عشق خود سرچشمه حیات است

   عشق

صادق بودن با خود در همه حال

و صادق بودن با دیگری در همه حال

گفتن و شنیدن حقیقت و پاسداری از حرمت آن

و خودنمایی هرگز

عشق سر چشمه واقعیت است

"سوزان پولیس شوتز"


 

شاید

شاید با عشق، خورشید نیز در دستان تو جای گیرد

شاید باید واقعا آسمانی بود


 

مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟
خداوند پاسخ داد: از میان تعدادی از فرشتگانم یکی را برای تو در نظر گرفته ام و او تو را نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود می خواهد برود یا نه گفت: اما اینجا من در بهشت هیچ کاری جز خندیدن و آوازخواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست 

خداوند گفت: فرشته تو برایت خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد .

کودک گفت: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی من زبان آنها را بلد نیستم؟
خداوند کودک را نوازش کرد و گفت : فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی ر ا که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با صبوری به تو یاد می دهد چطور صحبت کنی.
کودک سرش را چرخاند و گفت: شنیده ام در زمین آدم های بد هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خداگفت:فرشته ات حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
در آن هنگام بهشت آرام بود گر چه صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک فهمید که به زودی باید سفرش را شروع کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :اگر مــن همین حالا باید بروم اسم فرشته ام را به من بگو ؟
خداوند لبخند زد
.

 کودک را به سوی زمین فرستاد و در همان حال گفت: نام فرشته ات هیچ اهمیتی ندارد می توانی او را صدا بزنی

مادر


 

پرواز

همیشه هستند کسانی که نمی خواهند پرواز تو را ببینند

  تو  بهپرواز فکر کن

    نه به آنها!


 

دل پاک

گر دل پاک داری، هیچوقت از طرز فکر دیگران به نگاهت نترس.
خدایا ! دادن یک دل پاک بزرگترین امانت تو به آدمهاست،
کمک کن تا امانتت را خوب پاسداری کنیم.


 

حراج عشق

به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم:

"در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان"


 

انتخاب

نامم را پدرم انتخاب کرد...
نام خانوادگیم را یکی از اجدادم...
دیگر بس است!!!
راهم را خودم انتخاب خواهم نمود.


 

کلاغ

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود.
کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را
می بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند."
و کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی، جهان من چیزی کم دارد، خودت را از آسمانم دریغ نکن "
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:" بخوان برای من. بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"


و کلاغ خواند.

این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.


 

دوستی

دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد

در ضمیری که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هائی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش (مهر)است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به قشنگترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد

فریدون مشیری


 

ای کاش

ای کاش همه آدما خوب بودنند و یا همه بد بودیم ... هر چی بود همه باهم بودیم


 

پرواز

بر بال پرندگان نوشته اند:

"خوشبختی

از آن کسی ست

که بی ریا و سبک بال در آبی آسمان

باران صداقت را پراکنده کنند"

ولی آن زمان نداستند که انسانها

آنقدر ریا و تزویر بالهای پروازشان را

سنگین کرده

که نمی توانند

حتی

به پرواز در آیند.


 

نمی دانی

نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد آن کس که انسان
و از احساس سرشار است


 

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 آری! باید زیست...!
باید زیر باران ماند و دردل آسمان را گوش داد...
باید رو به روی دریا نشست و زمزمه ی کمک موج های آب را شنید...
باید کوه را نگریست و قصه ی استواریش را در پیشانی پرچروکش خواند...
باید بر خاک سجده زد و بوی غریبی را در مشت مشت آن حس کرد...
باید درس زندگی گرفت...باید امید آموخت...
باید از زندان تن آزاد شد و باید همه ی بوته های خار را کنار زد و تا رسیدن به گلبرگ های پر احساس شقایق دوید...
باید نغمه ی ستایش بلبلان را شنید...
باید پرواز هدفمند پرستو ها را به خاطر سپرد...
باید نوازش برگ ها به دست شبنم صبحگاه را دید...
باید ضربه ی محکم آبشار بروی سنگ ها را حس کرد...
باید بال های رنگین و لطیف پروانه را نوازش کرد...
باید پلک های مرطوب مرغ عشق را باور کرد...
باید دید...باید شنید...باید دوید...باید رسید...و در آخر چه باید کرد؟! 


 آری!
باید به بی وفایی های این دنیای فانی از ته دل خندید...


 

زندگی کن

زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که:

با لبخندت زندگی می کنن
از نفست آرام می گیرند
و
به امیدت زنده هستند.


 

مهربان ترین مهربان

وقتی که به افق زندگیتت می نگری و می بینی که چه راه دور و دشواری در انتظار توست و تو آن را در پیش رویت داری! وقتی که به مشکلات راه فکر می کنی و اینکه مبادا خطای جبران ناپذیری انجام دهی! وقتی گاهی نا امید می شوی!و وقتی که حتی گذشتن از این راه برایت غیر ممکن می شود و ... شاید تنها دلیل بودن و ادامه مسیر، آرامشی است که از وجود یک همراه بی ادعا در کنار خود می گیری. همراهی که مدام مراقب توست و تو را بسیار دوست می دارد.

پس به امید او که مهربان ترین مهربانان است.


 

شکسپیر

فراموش کن چیزی رو که نمی تونی بدست بیاری، و بدست بیاور چیزی رو که نمی تونی فراموشش کنی
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد!
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد.


شکسپیر


 

جاده زندگی

هیچ به تابلوهای راهنمایی رانندگی توجه کردی؟
دنده سنگین حرکت کنید
جاده لغزنده است
کمربندها را ببندید
خطر ریزش کوه از سمت راست حرکت کنید
و هرتابلو با یه رنگ و ویژگی خاص
برا ی اونایی که سواد هم ندارن مفهومه مگه چه خبره ؟
چه کسی این تابلوها رو نصب میکنه؟
اون کسی که ما براش مهم هستیم، دوست داره از قشنگیای جاده لذت ببریم و با دل خوش به مقصدمون برسیم این تابلوها رو نصب میکنه تا به مقصد برسیم .
غروب آفتاب دلرباست ! بلندی کوهها چشم هر بیننده رو تاقله میکشونه! اماراننده باید کاملا حواسش جمع کارش باشه، باید چشمش رو به این زیبایها ببنده و به هدف فکر کنه چرا باید چشم از تمام زیبائیهای جاده بست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم :د رمسیر زندگی هم تابلوهای زیادی نصب شده اگه خوب دقت کنی تابلوی ایمان، تابلوی صداقت، تابلوی درستکاری، استقامت،صبر، انسانیت و خیلی تابلوهای دیگه رومیبینی .
اگه بتونی این تابلوها رو با چشم باز ببینی وبه اونا عمل کنی بدون شک به هدفت میرسی .
اما اینو بدون که هر چه هدفت بزرگتر باشه اطاعت بیشتری باید داشته باشی.
بین راه سختی زیاد داری بیماری، تنگدستی، فقر،زلزله ، سیل، رنج, گرسنگی و خیلی چیزای دیگه اگه ترس به دلت نفوذ کنه، اگه تردید داشته باشی، اگه از چیزایی که سر راهت اتفاق میافته وحشت کنی هرگز نمی تونی ماشین زندگیت رو تو جاده ی اصلی بندازی. به خاکی میزنی.
حالا بعد اون همه احتیاط به هدفت رسیدی خوشحالی، افتخار میکنی مثل همون راننده که جاده های پر پیچ و خم رو طی میکنه و آخر راه میگه مسافرها پیاده بشن چای، غذا تو راهت رو خوب اومدی, اما اینو تو میدونی باید اعمالت رو با راهی که اومدی بسنجی کار کیه؟ کار اون کسیه که تو جاده زندگی هدایتت کرده بهت میگه ظرفت روبده چه ظرفی باخودت اوردی؟ اگه یکی از اون تابلوهای بین راه رو ندیده باشی یا خیلی زیرکانه از جلوش رد شدی و اونو گذاشتی به حساب زرنگی خودت، بدون که ظرفت یه چیزی کم داره و مظروف نابی بهت نمی دن تا از اون لذت ببری.

حواست باشد
جام برنداری که به اندازه ی همان یک جام کوچک به تو میدهند.


 

رد پا

دیشب رویایی داشتم:
خواب دیدیم بر روی شنها راه میروم، همراه با خود خداوند. و بر روی پرده شب، تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی دیدم، همان طور به گذشته ام نگاه میکردم، روز به روز از زندگی را، دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد، یکی مال من و یکی مال خداوند، راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یا فت.
انگاه ایستاده به عقب نگاه کردم، در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت... اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها و...
آن گاه از او پرسیدم: خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من پزیرفتم که با تو زندگی کنم. خواهش میکنم به من بگو چرا در آن لحظات درد مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد: بنده من ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود. من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت، نه حتی برای لحظه ای، و من چنین نکردم.

هنگامی که در ان روزها یک رد پا بر روی شن دیدی
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.


 

سرود یگانگی

شبی در خواب دیدم مرا می‌خوانند، راهی شدم، به دری رسیدم، به آرامی در خانه را کوبیدم. ندا آمد: درون آی. گفتم: به چه روی؟ گفت: برای آنچه نمی‌دانی. هراسان پرسیدم: برای چو منی هم زمانی هست؟ پاسخ رسید: تا ابدیت تردیدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری تنها اوست که ابدی و جاوید است.
پرسیدم: بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟
پاسخ آمد: اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌برید و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به کودکی می‌گذرانید. اینکه شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می‌نمایید. اینکه شما به قدری نگران آینده‌اید که حال را فراموش می‌کنید، در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را. این که شما طوری زندگی می‌کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می‌گیرد که گویی هرگز زنده نبوده‌اید.

سکوت کردم و اندیشیدم، در خانه چنین گشوده، چه می‌‌طلبیدم؟ بلی، آموختن. پرسیدم: چه بیاموزم؟
پاسخ آمد: بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی‌کشد ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است.
بیاموزید که هرگز نمی‌توانید کسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینه‌ای از کردار و اخلاق خود شماست.
بیاموزید که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکیند، از آنجایی که هر یک از شما به تنهایی و بر حسب شایستگی‌های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می‌گیرد.
بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنایند ولیکن شما را همانگونه که هستید و دوست دارند.
بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی‌دهد، بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.
بیاموزید که دیگران را در برابر خطا و بی‌مهری که نسبت به شما روا می‌دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید.
بیاموزید که که دونفر می‌توانند به چیزی یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو هیچگاه یکسان نخواهد بود.
بیاموزید که در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، تنها هنگامی که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید.
بیاموزید که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آنکه خواسته‌های کمتری دارد.
به خاطر داشته باشید که مردم گفته‌های شما را فراموش می‌کنند، مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی، هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند زدود.


 

عشق دستمال کاغذی به اشک

دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره‌ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟ عاشقم! با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه‌ای زباله شد.
او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت


 

زن

پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید.
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند.
پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند. بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟
خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود.
به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند.
به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.
به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.
به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد.
این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد.
خدا گفت: می‌بینی پسرم،

زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست.
در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست
و
بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است.
زیرا چشمهای او دریچه روح اوست
و
قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد ...


 

رفتن

وقتى راه رفتن آموختى ، دویدن بیاموز . و دویدن که آموختى پرواز را راه رفتن بیاموز ، زیرا راههایی که مى روى جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که مى پیمایی بر مساحت تو اضافه مى کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهى دور است و هر قدر که زود باشی دیر و پرواز را یاد بگیر نه براى اینکه از زمین جدا باشی، براى آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوى.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکى و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن چیزی به من نگفتند, زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمى شناختند پلنگان دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند ، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند.

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را مى شناخت و کرمى که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود ، از پرواز بسیار می دانست.
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق، و از اشتیاق به معرفت.

وقتی رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام بردارى.
دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوى و پرواز را یاد بگیر
زیرا باید روزى از خودت تا خدا پر بزنى


 

تقدیر

تقدیر، ثمره بخت و اقبال نیست بلکه حاصل انتخاب ماست.

ما هر روز خودمان سرنوشت خویش را با افکاری که در سر داریم، می‌سازیم. همانگونه که خردمندی می‌گوید: مردم خطاهای زندگی خود را جمع می‌کنند، از آن هیولایی می‌آفرینند و نامش را سرنوشت می‌گذارند و...
...فردا نوبت تعیین سرنوشت ماست؟


 

کلاس محبت

درکلاس محبت پشت نیمکتهای صمیمیت درس عشق ودوستی و یکی شدن را آغازکردیم. حال به آخرین درسش رسیدیم، درسی که خوبست تو هم آن رابدانی:

عشق باید ورزید به همسفرزندگی
و باید ماندگاربود درقلب یاران
پس ای دوست! ای مهربان! ای همسفر!
همیشه به یاد تو خواهم بود و هیچ گاه تو رافراموش نخواهم کرد.


 

زندگی

زندگی کتابی است پر ماجرا، هیچگاه آن را به خاطر یک برگش دور میندازید.


 

عشق

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است.

عشق ثمره‌ی خویشاوندی روحی است

و اگر این خویشاوندی در لحظه‌ای تحقق نیابد، ‌در طول سالیان و حتی نسل‌ها نیز تحقق نخواهد یافت.


 

انتظار

خیلی سخت است منتظر چیزی باشی و ندانی چه هنگام به آن می رسی.
روزها را می شماری و هر روز همچون سالی بر تو می گذرد. سخت تر آن است که دل نگران باشی و ندانی آن چه که در انتظارش بوده ای، آیا ارزش این همه چشم به راه بودن را داشته است.
در بازی روزها و گذشت زمان تو می مانی و انتظار، در دل نمی خواهی هیچ چیز خبر از نیامدنش بدهد و با اولین نشانه از نیامدنش، می خواهی چرخ روزها را تندتر بچرخانی تا باز برسی به نقطه آغاز امیدواری و بعد بازهم انتظار!


 

آری

آری خودباوری و رهائی
به معنای واقعی
یکرنگی و پاکی و صداقت

چه زیباست این لغات .
چقدر زیباست یکرنگی و محبت .

وقتی با یک لبخند میشه محبت رو خرید
چرا این لبخند رو دریغ کنیم؟

چرا؟

ریا و دروغ چرا؟ چرا؟ چرا؟

تا کی؟ ره به کجا داریم ؟

 


 

با غزل ها

با غزل ها هم آواز در ژرفای واژه گم باید شد
همراه با باد گذرا چون خود او،
بی رنگ چون آب زلال راه فردا را باید پیمود
هم جنس با صخره‌، مبارزه را باید آموخت
و از جنس بهار، در لطافت یک موسیقی گم باید شد
تابلوی طبیعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد
در معنی و راز این تابلو غرق باید شد
آرامش را باید از یک گل آموخت
که چگونه بی اضطراب از غم فردایی،
زندگی را دریافته و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذیرا می شود
ایمان باید داشت، ثانیه ها هرگز ـ نه ایستادند
و هر لحظه به اندازه یک دنیا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان کرده
این چنین شاید، زندگی زیباتر شود
آی که غم زندگی ات را تیره کرده
چه انجامی برای این دایره بسته، زندگی
کاش آه آرامش را قبل از رسیدن بکشی
و
با هم بدانیم که شبی هرگز جاودان نشده ...
به بی تابی ها بگو،
کمی صبر لحظه ها راه خود را خواهند رفت


 

کلبه کوچک

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند،
اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست،
حتی در میان درد و رنج.

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،
و گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،
تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»، تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»،
تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد».


 

با افلاطون

اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره،
چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه،

اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد،
بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه


 

کارهای نیک

- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند.

- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

- این سه میم را از همواره دنبال کن:
محبت و احترام به خود را
محبت به همگان را
و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای

- به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.

- اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.

- به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفع آن خطا بردار.

- بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

- چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه.

  - به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.

- شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.

- زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر.

- دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است.

- با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.

- سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.

- بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد..

- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای.

- در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

دالایی لاما


 

یادمان رفت

سر مشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت

گل کردن لبخندهای همکلاسی در یک نگاه ساده،

حتی یادمان رفت ترس از معلم، حل تمرین، پای تخته، آن روزهای بی کلک را یادمان رفت

راه فرار از مشق های زنگ اول، " ای وای ننوشتیم آقا " یادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم، جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم، یادش بخیر،

اما خدا را یادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدمیت،

آن حرفها زود، اما یادمان رفت


 

آموخته ام که

آموخته ام که: به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم.

آموخته ام که: هرگاه که ترسیده ام ، شکست خورده ام.

آموخته ام که: غرور انسان ها را هرگز نشکنم.

آموخته ام که: انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.

آموخته ام که: اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال کنم.

آموخته ام که: زندگی را از طبیعت بیاموزم:

مثل ابر با کرامت باشم .

چون بید متواضع باشم،

چون سرو ، راست قامت،

مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم،

مثل خورشید با سخاوت

و

مثل رود، روان


 

من پروردگار هستم

من پروردگار هستم.... و امروز به همه مشکلات تو رسیدگی می کنم. به یاد داشته باش که من هیچ نیازی به تو ندارم.

چنانچه زندگی، تو را در موقعیتی قرار داد که در توان تو نبود، پس هیچ کوششی برای حل آن نکن. فقط آن را به من واگذار کن و در صندوق! نامه ای به خداوند بیانداز!! گره همه آن مشکلات باز خواهد شد، البته در مجرای زمانی من. زمانی که آن را به صندوق انداختی با نگرانی و دلواپسی های خود بر آن تمرکز نکن . در عوض، به همه چیز های خوبی که داری فکر کن. چیزهایی که موهبت های زندگی محسوب می شوند.
چنان که خود را در ترافیک سنگین خیابان یافتی که هیچ گونه راه فراری ندارد، ناامید نشو. بدان مردمی در این جهان زندگی می کنند که حتی داشتن اتومبیل شخصی و رانندگی کردن را در خواب هم نمی بینند. چنان چه یک روز کاری را سپری کردی، به کسی فکر کن که چند سال است بیکار است. چنانچه در روابط عاطفی خود دچار یاس و ناامیدی شدی، به کسی فکر کن که هیچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشیده است. اگر غصه می خوری که تعطیلات آخر هفته خراب شده است، به زنی فکر کن که برای سیر کردن شکم بچه هایش هفت روز هفته را روزی 12 ساعت در حال انجام کاری طاقت فرساست.
اگر اتومبیلت در وسط جاده خراب شد و تو کیلومترها دور تر از شهر مانده ای، به شخصی فکر کن که معلول و ناتوان است و در آرزوی پیاده روی. چنانچه در آینده موی سپیدی بر سرت دیدی، به زنی فکر کن که مبتلا به سرطان است و در حال شیمی درمانی و آرزوی نگاه کردن در آینه و مرتب کردن موهایش را دارد.
اگر به خاطر اینکه فکر می کنی پدر و مادرت به تو بی مهری کردن، نسبت به آنها بی احترامی می کنی ،به دختر بچه یتیمی فکر کن که در حسرت دیدن پدرش حتی در خواب است. چنانچه از غذای های لذیذ زده شده ای به خانواده ای فکر کن که شب با شکم گرسنه سر بر بالین می گذارند. اگر دکوراسیون منزلت مطابق مد روز نیست ،به مردی فکر کن که هر چه تلاش می کند نمی تواند حتی چندین سال یک بار فرشی ساده برای خانواده اش تهیه کند. اگر دچار ضرر و زیان شدی و همیشه قصدت اذیت کردن دیگران بوده ، از خودت پرسیده ای که هدف و مقصودت در این زندگی چیست؟
شکر گزار باش زیرا افرادی در این کره خاکی زیسته اند که حتی فرصت دوباره ای نداشته اند و خیلی زود چشم از این دنیا فروبسته اند. شاید لحظاتی دیگر نوبت تو باشد. پس سعی کن از نعمتهایی که به تو داده ام درست استفاده کنی .اگرچه بعضی اوقات مرا فراموش می کنی ولی بدان من همیشه به یادت هستم. اگر خود را قربانی جهالتها، حقارت ها، تند خویی ها و سستی های دیگران یافتی به یاد داشته باش که:

ممکن بود تو خود یکی از آن ها باشی


 

بخشش آگاهانه

تا حالا فکر کردی برای اینکه از زندگیت لذت ببری٬ چه کارهایی می تونی انجام بدی؟ تا حالا به این فکر کردی که میتونی چه کارایی برای دیگران ٬ انجام بدی که از زندگیت لذت ببری؟

ما گاهی فراموش می کنیم که قطره های کوچکی از رودخانه بزرگ زندگی هستیم که با هم می آییم٬ از هم جدا می شویم٬ در نهایت به هم می پیوندیم و دوباره شکل
می گیریم . من معتقدم ما برای اینکه از زندگیمون لذت ببریم باید بخشش آگاهانه را یاد بگیریم ، ما باید ، توجه ٬ مهربانی و عطوفت خود را بی دریغ و به هردلیلی در زمان دیدار با دیگران ابراز کنیم ٬ فرقی نمی کند چگونه ٬ با کلام شیرین ٬ با آغوشی گرم ٬لبخند و یا خدمتی کوچک .

اما چیزی که مهم است این است که طرف مقابل را شاد کنیم و از لذت بخشش آگاه شویم. بخشش به ما می آموزد که ارزش چیزهای بخشیدنی با بخشیدن آن افزایش می یابد وهمچنین وقتی چیزی، با محبت و عشق داده شود ارزش آن چند برابر می گردد. ما اگر می خواهیم که از زندگی مان لذت ببریم باید ارزش آن را در بخشش عطوفت ومهربانی بیابیم . عشق و محبتی که ما به دیگران ابراز می کنیم فقط به شادی یک نفر ختم نمی شود . بلکه یک عطوفت کوچک می تواند منجر به شادی خیلی ها شود . چون ما ، همه به یکدیگر وابسته ایم و بیشترین لذت را از شادمانی دیگران بدست می آوریم . من به تو پیشنهاد می کنم برای لذت بردن از زندگی ٬ به دیگران بی دریغ عشق بورزی و محبت کنی ٬ نه بخاطر شادی آنها بلکه ، فقط و فقط بخاطر خودت ، چون لذتی که بخشیدن مهر و محبت به ارمغان میاره با هیچ لذتی قابل مقایسه نیست و فراموش نکن ، که محبت کردن یعنی دوست داشتن مردم بیش از استحقاق آنها.

پس عشق بورز٬ محبت کن

و

اجازه بده خداوند از پشت چشمان تو به انسانها لبخند بزنه .


 

هم اینک

هم اینک، همینجا زندگی کن!

هم اینک، همینجا زندگی کن! زندگی کردن در امید، زندگی کردن در آینده است، واین خود به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی است.

هم اینک هم اینجا زندگی کن. زندگی به طرز فوق العاده ای لذتبخش است. همینجا دارد می بارد و تو جای دیگری را می نگری. در این دنیا، همینجا و هم اینک بمان و به راهت ادامه بده و با قهقهه ای برخاسته از عمق وجودت ادامه بده. راهت را به سوی خدا برقص! راهت را به سوی خدا بخند! راهت را به سوی خدا آواز بخوان.

باید دنیایی از آدمهای به واقع حساس بیافرینیم، که بتوانند موسیقی، شعر و نقاشی را درک کنند، بتوانند طبیعت را بفهمند، بتوانند زیبایی انسان، طبیعت و دنیایی که آنها را احاطه کرده است، درک کنند،ستارگان را ، ماه را،خورشید را. انسانیت ، قلب و احساس خود را از دست داده و ما باید آن را به هر کس که خواستار آن است، باز گردانیم.

پس بیایید ما نیز هستی را آنگونه که هست درک کنیم تا ترنم زمزمه خداوندی را با تمام وجود احساس کنیم !!! و برای انسانیت پیام آور این جمله باشیم که:

ممکن است همینجا بهشت باشد.

آیا فکر می کنید بهشت جایی در آسمانهاست

و

قرار است روزی در آینده درهای آن باز شود؟


 

خودمان را متقاعد می کنیم

ما خودمان را متقاعد می کنیم به این که زندگی بهتر خواهد شد وقتی که ازدواج کنیم و خانواده ای تشکیل دهیم. سپس سر خورده و نا امید می شویم چرا که بچه‌های ما کوچک هستند و به توجه دائمی نیاز دارند، پس به امید آینده بهتری هستیم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجوانی رسیدند و ما درگیر مشکلات آنها هستیم، آرزوی گذشتن آنها از سن بحران و فردای شادتری را داریم... به خودمان وعده میدهیم زندگی بهتری را... وقتی من و همسرم با هم تلاش کنیم، تا ماشین بهتری تهیه کنیم، تا به مسافرت تفریحی برویم، تا... بالاخره بازنشسته شویم.

حقیقت این است که هیچ زمانی برای شاد بودن بهتر از زمان حال نیست. زندگی همیشه پر از درگیری و سعی و تلاش است. چه بهتر قدرت رویارویی با آنها را داشته باشیم و علیرغم تمام مشکلات تصمیم بگیریم شاد زندگی کنیم. برای مدت مدیدی به نظر هر کسی می رسد که زندگی واقعی را باید از جائی شروع کرد، ولی همیشه موانعی سر راه وجود دارد- تجربیات سختی که باید از سر گذراند -- کارهایی که باید به سرانجام برسد--زمانی که باید صرف انجام کاری شود-- قبضی که باید پرداخت شود سپس... تازه زندگی آغاز خواهد شد.

این عقاید کمک کرد تا بفهمم.. هیچ جاده ای تا سعادت و خوشبختی نیست بلکه خوشبختی همان راه و لحظه های زندگی است که طی می کنیم. پس از تمام لحظات زندگیت لذت ببر... کافیست.... در انتظار بودن، برای اتمام تحصیلات یا شروع آن. به دست آوردن پول یا خرج کردن آن، برای کاری را شروع کردن، برای ازدواج، برای یک روز تعطیل، خرید ماشین جدید، دادن قرضها، برای بهار، تابستان، پاییز وزمستان، برای اول ماه،پانزدهم ماه،برای آهنگی که قراره از رادیو پخش بشه، برای مردن ،برای دوباره زنده شدن... قبل از اینکه تصمیم بگیری شاد باشی. شاد بودن یک سفر طولانی است، نه یک مقصد. هیچ زمانی برای شاد بودن بهتر از زمان حال نیست... زندگی کن و از تمام لحظاتش لذت ببر.

آیا به خاطر می آوری: نام پنج نفر از ثروتمندترین اشخاص جهان، پنج شخصی که در سالهای اخیر ملکه زیبایی جهان شده اند یا ده نفر از کسانی که جایزه نوبل را برده اند و یا حتی ده هنرپیشه ای که اخیراً اسکار گرفته اند... نسبتاً مشکل است. نگران نباش هیچکس به خاطر نمی آورد تشویقها پایان می پذیرد... مدالها را گرد و غبار فرا
می گیرد...... و برنده ها خیلی زود فراموش می شوند...

ولی اکنون ببین آیا به خاطر می آوری: نام سه معلمی که در پیشرفت تحصیلی تو نقش موثری داشته اند، سه نفر از دوستانت که در زمان احتیاج به تو کمک کرده اند، یا انسانهایی که احساس خاص و زیبایی را در قلب تو به وجود آورده اند، یا اسم پنج نفر از کسانی که مایل هستی اوقات فراغت خود را با آنها بگذرانی. جواب دادن خیلی بی دردسر و راحت است، نیست؟

کسانی که به زندگی تو معنا بخشیده اند، جزو مشهورترین و بالاترین افراد دنیا نیستند؛ آنها ثروت زیادی ندارند یا مدال و جایزه مهمی به دست نیاورده اند؛ ولی... آنها کسانی هستند که نگران تو اند و از تو مراقبت می کنند؛ کسانی که مهم نیست چگونه؛ ولی در کنار تو می ما نند... مدتی دربارهً آن فکر کن... زندگی خیلی کوتاه است و تو؛ در کدام لیست از کسانی که نام بردم هستی؟ آیا می دانی؟

بگذار تو را یاری کنم. تو جزو مشهورترین های جهان نیستی ولی در میان کسانی هستی که من به یاد دارم این داستان را برایشان بفرستم: مدتی پیش در المپیک معلولان در شهر سیاتل؛ 9 دونده در خط شروع برای مسابقه صـد متر ایستاده بودند؛ تیر شروع مسابقه شلیک شد؛ دونده ها سعی میکردند بدوند و برنده شوند. ناگهان پای یکی از آنها پیچ خورد و افتاد و شروع به گریه کرد. هشت دونده دیگر پس از شنیدن صدای گریه او دست از مسابقه کشیدند و باز گشتند. یک دختر عقب مانده ذهنی کنار او نشست او را در آغوش گرفت و به او دلداری داد. سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پایان رسیدند.. تمامی جمعیت حاضر در استادیوم ایستاده بودند و برای آنها دست می زدند... تشویقی که مدتی بسیار طولانی ادامه پیدا کرد. کسانی که نظاره گر این صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف می زنند. مـی دانید چــرا؟ زیرا این حادثه عمیقاً در قلب ما تاثیر گذاشت و ما همه می دانیم چیزهای مهمتری از برنده شدن یک نفر در دنیا وجود دارد.

کمک کردن به دیگران برای این که آنها هم موفقیت را تجربه کنند، حتی اگر به این معنی باشد که قدم های خود را آهسته تر کنیم و در شیوهً زندگی خود تغییراتی ایجاد کنیم.


 

فریب آدمی

وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟

روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است و راست راست توی خیابان راه می رود. عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد.

زندگی , در لباس افسر پلیس , برای ماشین های تمدن سوت می زند و شادی , در هیئت گنجشکی کوچک , توی سوراخی در زیرشیروانی, از ترس گربه خشونت , قایم شده است و آدم ها , همان غورباقه های سرگردان مرداب تنهایی هستند که شاد از شکار مگس های عمرشان شب تا صبح غورغور می کنن.


 

غم دوست

دست گذاشتم روی دلم....دلم گرفته بود

رفتم تو حیاط ، نشستم لب حوض....

اما حوض خالی بود

چشم دوختم به گلهای باغچه....گلها پژمرده بود

نگاه کردم به آسمون....آسمونم گرفته بود

پا گذاشتم تو خیابون....همه راهها بسته بود

رهگذری آشنا دیدم....اونم دیگه بریده بود

چشمم افتاد به قاصدک....قاصدکی که خسته بود

رو کردم به خدا ، گفتم :

غم در دل تنگ من از آنست که نیست، یک دوست که با او غم دل بتوان گفت.


 

اعتماد

به باد سست نهاد ،

اعتماد شاید کرد

به یار سست نهاد، اعتماد؟

ای فریاد

میان همهمه شهرچرا نمی شنوی شیون شهیدان را؟

به دشت باید رفت به کوه باید زد

دگر به شهر کسی پاسخی نمی گوید

ز کوه و دره ترا هست پاسخی

پژواک

اگر کنی ادراک !!!

(حمید مصدق)


 

سکوت

سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده.

در این سکوت

حقیقت ما نهفته است.


 

شاید بتوان

بین بودن و نبودن ، و ماندن و رفتن تنها یک لحظه است . لحظه ای که گاهی به کوتاهی چشم بر هم زدنی است و گاهی به طولانی عمری که باید از ابتدا تا انتها بگذرد و ورق بخورد. و شاید پاسخ چنین است:

شاید بتوان ساقه ای از دوستی را در گلدان محبت گذاشت و به انتظار نشست تا ریشه بدواند و آنرا در باغچه کوچک صداقت کاشت.

میتوان , شاید بتوان !


 

خوشبختی

خوشبختی را نمی توان وام گرفت ... خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست ... خوشبختی را نمی توان خرید ؛ نمی توان دزدید ؛ نمی توان تکدّی کرد ... بر سر سفره ی دیگران ؛ همچو یک مهمان ناخوانده ؛ حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند . پرنده ی سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت ؛ به خانه ی خویش آورد و در قفسی محبوس کرد به امید باطلی به امید خامی ...

خوشبختی تنها چیزیست در جهان که فقط با دستهای طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ؛ و از پی ِ اندیشیدنی طاهرانه ساخته می شود .


 

دیدگاه ما به زندگی

اگر بتوانیم زندگی را آنچنان که هست ببینیم ؛ چیزهای کوچک را بزرگ نمی شماریم ؛ اوهام را حقیقت نمی خوانیم ؛ از خوبیها لذت می بریم ؛ بدیها را نادیده می انگاریم و اعتراف می کنیم که موهبتی گرانبهاتر از زندگی وجود ندارد و دنیای ما جایگاه خوشبختی است . دامنه ی آرزوهای انسان چنان وسیع است که می توان گفت آرزو دایره ای ست که مرکزش از < مــا > شروع می شود و محیط آن در نامتناهی فرو می رود . اگر از مـَرکب آرزو پیاده شویم و حد خود را بشناسیم ؛ اعتراف می کنیم که از مواهـب و برکـات دنیا به انــدازه ی خـودمان بهره مند شده ایم و به هیچ وجه حق شکایت نداریم . اگر صبر و متانت را شعار خویش کنیم ؛ سختی هم به قدر خودش ارزش دارد . وقتی مصائب روزگار بر روحمان هجوم می آورد ؛ قوای خفته ی ما بیدار میشود . ناکامی در مسیر زندگی ؛ فرصت خوبی است تا لیاقت خود را به دیگران نشان دهیم . خوشا به حال آنان که در روح خویش خزانه ای زیبا از افکار زیبا دارند . پیوسته در این گلستان باطنی سیر و تفرج می کنند و هر لحظه گلهای تازه می چینند و چیزهای نو می بینند.

و این همه نصیبمان نمی شود مگر با شناخت خویشتن ِ خویش .....


 

زندگی

زندگی مانند یک بوم سفید نقاشی است.هر چه روی آن بکشی همان می شود.می توانی رنج و محنت روی آن نقاشی کنی.از طرف دیگر،می توانی نقش شادی و خوشبختی بر آن بیفکنی. شکوه و عظمت وجود انسانی تو در این آزادی خلاصه می شود.تو می توانی طوری از این آزادی استفاده کنی که زندگی ات به جهنم تبدیل شود ، یا طوری که زندگی ات آکنده از زیبایی ، نیکی ، شادی و صفات بهشتی شود.این به تو بستگی دارد.دلیل اینکه در دنیا این همه رنج و عذاب وجود دارد این است که آدمها نادان هستند و نمی دانند روی این بوم چه نقاشی کنند.انتخاب به عهده توست. این یکی از بزرگترین هدایایی است که خداوند در وجود انسان نهاده است.جانوران همگی دارای برنامه ای از پیش تعیین شده هستند ، غیر از انسان ، ولی به خاطر داشته باش که خود مسئول انتخابهایی که میکنی هستی ، فقط تو غیر از تو هیچ کس.

آدم خوش بین شخصی است که صبح از خواب بر می خیزد ، به سوی پنجره می رود و می گوید : صبح بخیر ای پروردگار .

در مقابل، بدبین کسی است که پای پنجره اش می رود و می گوید خدای من باز هم صبح شد.

زندگی نه رنج و مصیبت است، نه شادی و بهجت.

زندگی یک بوم نقاشی سفید است و انسان باید آنرا بسیار هنرمندانه نقاشی کند.

قسمتی از سخنان اوشو، عارف معاصر هندی


 

شعرى از پابلو نرودا

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی،اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده ی عادات خود شوی،... اگر همیشه از یک راه تکراری بروی. اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش،و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی. اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت . . . ورای مصلحتاندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری کن

نگذار که به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن 


 

بدان چه می خواهی

اگر بدانی کیستی،چه میخواهی، چرا میخواهی

و اگر ایمان بیاوری به خویشتن و توان آن بیابی که آرزوهای خود را فرا چنگ آری و نگرشی معنوی به زندگانی را، پس میتوانی که زندگی را از آن خویش کنی،تنها اگر بخواهی.


 

نامه چارلی چاپلین به دخترش

دخترم جرالدین.از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود.تو کجایی؟در پاریس.روی صحنه تاتر با شکوه(شانزلیزه).این را میدانم چنان است که گویی دراین سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیرخان تاتار شده است.
جرالدین.در نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران وعطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان.من پدر تو هستم و امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان ها برو ولیگاهی هم به زمین بیا وزندگی مردم عادی را تماشا کنزندگی آنان که پاهایشان از بینوایی میلرزد وهنرنمایی میکنند.
من خود یکی از ایشان بوده ام.دخترم تو درست مرا نمی شناسی در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خودنگفتم که آن هم داستانی بس شنیدنی دارد. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آوازمی خواند و صدقه می گیرد داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بدتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزندو سکه آن رهگذر غرورش را خرد میکند.با این همه من زنده ام واز زندگان پیش از آنی که بمیرند حرفی نباید زد.
دخترم دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی وموسیقی است.نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تاتر بیرون می آیی آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن.حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس.حال زنش را جویا شو و اگر بارداربود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس گفته ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون وچرا بپردازد ولی برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب آن رابفرستی.دخترم گاه و بیگاه با مترو واتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کنزنان بیوه وکودکان یتیم را بشناس ودست کم روزی یکبار بگو:
من هم یکی از آن ها هستم.
تو واقعا یکی از آنان هستی نه بیشتر. هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند.وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان من آن جا را خوب می شناسم. آن جا بازیگران همانند خویش را خواهی یافت که از قرنها پیش زیباتر از تو چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنر نمایی می کنند اما در آن جا از نور خیره کننده تاتر(شانزه لیزه)خبری نیست.
دخترم جرالدین چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت
می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرجکنی با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این برای یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد.جستجو لازم نیست این نیاز مند گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.اگر از پول وسکه برایت حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول این فرزند بیجان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بندبازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام.
شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس دنیا تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند وبار تو را بفریبد و آن روزی است که بند بازی ناشی خواهی بود و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند.ما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم برروی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان بر روی زمین استوار سقوط می کنند.
از این رو دل به زر و زیور مبند که بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و براستی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تونامه ای بنویسد او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است.
دخترم برهنگی بیماری عصر ماست.به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم:

(انسان باش . پاکدل ویکدل زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن
بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است).

"پدر تو چارلی چاپلین"

 

 


 

در زندگی محکم باش

در برخورد با هر دگرگونی در زندگی،شاید بگویی که نه، تاب نخواهم آورد.

اما می آموزی که کنار زدن مشکلات یکی پس از دیگری،چندان هم دشوارنیست .

دشواری زمانی خواهد رسید که از برخورد با مشکل بگریزی.

آنگاه است که باز می گردد و تو را به مبارزه می خواند.

دگرگونیها گاه بسیار دردناکند،اما به ما می آموزند می توانیم تاب بیاوریم و نیرومندتر گردیم.

هرآنچه پیش آید مقصودی را دنبال می کند،ولی نتیجه کار در دست تو و شیوه مبارزه توست.

خردمندانه زندگی کن. بردباری را پذیرا باش و همیشه آماده رویارویی با دشواریها.



 

پرنده

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی. پرهایش را بزن... خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند.


 

دشتها آلودست

دشتهای آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را علف کین پوشانده ست

هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست


 

یادم باشد که ...

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دارم

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم یادم باشد زمان بهترین استاد است یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم

یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود یادم باشد قلب کسی را نشکنم یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می تونند مهربان و دلسوز باشند یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات


 

خدا قول نداده

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل... قول نداده زندگی همیشه به کامت باشه ... خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده... خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده ... خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نکنی ...خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ... قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن ... رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن ... قول داده ؟

ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده ... خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هرکار سخت و کمک تو کارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ... پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که او جاودانه است و بس... ناامیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده ... زیاد تو دست انداز نمون ...

وقتی حس کردی به اون چیزی که می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو یه زمان مناسب ترا غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده


 

یادم باشد

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بی راه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چیز روبه راه و بر وفق مراد است و خوب تنها دل ما دل نیست.

آره گریه کردم ، گریه کردم اما دردمو نگفتم تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیفت.م


 

می خواهم بنویسم

دلم می خواهد چیزی بنویسم.برای همهُ آنهایی که برایم نوشتند. دلم می خواهد زیبا بنویسم. برای همهُ آنهایی که برایم زیبا نوشتند. از زیبایی نوشتند. دلم می خواهد چیزی زیبا از زیبایی بنویسم. دلم می خواهد...

نمی دانم از گذشته بگویم یا از آینده ای که هنوز نمی دانم و نمی دانی! چرا همیشه قانون طبیعت و آدمیان این گونه است که از گذشته و رفتگان به حسرت یاد می کنند و اکنون که در کنار یکدیگر هستیم و هستند حتی یک لبخند را هم با اکراه بر لب می آورند؟ چرا انکار حضور دیگران و اینکه ندیدمت و کمرنگ شدن یاد او در خاطرمان و اینکه نمی شناسمت جزئی از زندگی ماست؟! نمی دانم در پشت این شیشه های گرد و غبار گرفته آیا هنوز هم پرواز جاری است؟ و آیا بال پروانه ها سالم است؟ آیا هنوز شاپرکان به مهمانی گلهای باغچه مان می آیند؟ آیا زندگی هنوز هم زیباست؟ کاش این کدورتها نبود. با این همه حرف و حدیث که نه یک دنیا بغض و کینه. فکر می کنم همه اینها مال دنیای ما بزرگترهاست. یادش بخیر کودکی، یک زمانی همه مان بچه بودیم؛ یعنی اینکه بیرنگ بودیم. با همدیگر یکرنگ بودیم. چشمهامان همه چیز را زیبا می دیدند و همه کس را گیرا. چون نه آنقدر مات و غبار گرفته بودند که پاکی های دنیا را زشت و کثیف بیانگارند و نه آنقدر حساس و شفاف که بدیهای ریز دنیا و آدم هایش را با تمام ابهتشان موشکافانه به تماشا نشینند. بدبینی و بزرگ بینی که اصلاً ... قلبهامان چون بی ریا و خوش خیال به یقین، هستی آن زیباییها را ایمان داشت. بی شک عقلمان در گمان جاودانه ماندن رویای دنیای رویایی کودکانه مان شک هم نمی کرد. اما بعدها بزرگ و بزرگتر که می شویم عوض آنکه دنیامان و زیباییهای دنیامان وسیع و وسیعتر شوند، این مسائل و مصائب و کژیها هستند که قامت راست می کنند. و اول این ساقه ترد نهال نحیف راستی خوشی هاست که می شکند و چرا ما نکوشیدیم که نشکند. بعد هم این یک دنیا واژه پر احساس که بر روحمان جوانه زده بود و درونمان را باید پر می کرد می روند که همه از یاد بروند؛ صداقت، معرفت، محبت، صمیمیت، ... و چرا گذاشتیم که سهمشان از حرف و فهم و عمل فقط تا همان حرف باشد. می دانم که باید و باید بزرگ شویم و می شویم اما چرا آنقدر که فکر کنیم آن دیگران کوچکند، خواسته هامان را بی «لطفاً» بر سرشان می کوبیم و بعد هم «لطف» را با «وظیفه» اشتباه می گیریم. حرف زدن هامان را تا زمانی ادامه می دهیم که تاییدمان کنند بعد هم بر خود می بالیم که چقدر همدل و همزبانیم. گفتگوهامان را تا زمانی ادامه می دهیم که در برابر همه اعتقادات و پیشنهادات ما سکوت کنند، بعد هم می پنداریم سکوت نشانه رضاست. روابطمان تا زمانی ادامه دارند که بهره ها و برخورداریهامان. و فکر می کنیم که این همیشه موافقت، تمام معنای رفاقت است. آیا می شود که بزرگ شد و هنوز یک رنگ بود؟ هنوز همیشه صمیمی و همیشه آشنا با هم؟ هنوز دیر نشده است، باید که از این «من» خود خارج شد، از تمام این تک تازیها و خود خواهی ها دور شد و به «من» های دیگر نزدیک. آری هنوز دیر نشده است برای درک اینکه ارزش یک لحظه نگذشته یا آب نریخته، یک دوست نرفته .... هنوز جاوید است؛ برای قبول اینکه برای همه آدمها فقط بخاطر حضورشان با ما و در کنار ما، باید ارزش قائل شد. و برای باور اینکه ما نیز می توانیم گاهگاهی خالصانه و بی هیچ غرضی حال دل همدیگر را، حال حرفهای توی دل همدیگر را ... حال پرنده ها و بال پروانه ها را و اینکه آیا هنوز در آسمان چشمانت پرواز شادی جاری است؟ می توانیم روز مرگی این به هم رسیدنهای کوتاه و عادی مان را با تبلور تجسم حضور همدیگر در هم و تجسم مداوم تداوم آن بشکنیم. اما قبل از آن باید که درونمان و درون ذهنمان از هر چه تاریکی و سیاهی است پاک و خالی باشد؛ به همان پاکی ای که در دنیای پاک کودکانه مالامال از آن بودیم، غرقِ زلالی. و شروع با من و توست اگر که بخواهیم به لبخند برسیم؛ سرای وجودمان ارزانی حضور هم وقتی که می خواهیم همسفر شویم. و بی انصافی است اگر که برای شروع مسیر یکدلی و یکرنگی همیشه ما منتظر گام و سلام دیگری باشیم.


 

دلم می خواست

دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود.دلم می خواست مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند طمع در مال یکدیگر نمی کردند کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند مراد خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمی جستند از این خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی، در آسمان دهر تابنده ست چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت پلیدی ها و زشتی ها، به زیر خاک می ماندند بهاری جاودان آغوش وا می کرد جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد

بهشت عشق می خندید به روی آسمان آبی آرام، پرستوهای مهر و دوستی پرواز
می کردند به روی بام ها، ناقوس آزادی صدا می کرد...مگو: این آرزو خام است مگو: روح بشر همواره سرگردان و ناکام است اگر این کهکشان از هم نمی پاشد وگر این آسمان درهم نمی ریزدبیا تا ما:

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم... به شادی گل برافشانیم و طرحی نو در اندازیم...


 

زندگی زیباست

روزها یکی پس از دیگری می گذرد و این منم که قافله عمر را از گذرگاه خیال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق می زنم و گاه اشگ در چشمانم حلقه می زند و گاه لبریز از شوق می گردم . زندگی آمیزه ای است از تلخ و شیرین و تا ندانی شوری چیست و تا زخم روزگار را روی بدن و اندیشه ات حس نکنی ،هرگز شیرینی موفقیت را درک نخواهی کرد. موفقیت یعنی جهش و جهش زمانی است که تو از حضیض به اوج می رسی و این لحظه ای است که درد را با آغوش باز حس کرده ای و حال مفهوم حلاوت را درک می کنی .هر بهار را خزانی و هر خزانی را بهاری است و بهار بی معنا می بود اگر خزانی وجود نداشت.

آری.....زندگی همچون فصول سال است . هر فصل رنگی تازه به خود می گیرد و هر فصل زیبایی خاص خود را دارد و این منم که غمهای زندگی ام را هم دوست دارم و وقتی خاطرات گذشته را مرور می کنم سختی هایش را بار دیگر درمی نوردم و خودم را میبینم که کوه مشکلات را پشت سر نهاده ام شوقی مضاعف در وجودم حس میکنم و میپذیرم که : زندگی با غم و اندوهش باز هم زیباست


 

آرزو و هدف

آرزو داشتن با هدف داشتن تفاوت زیادی دارد. آرزو معمولا دور و دراز، مبهم و نامشخص و بی پایه و اساس است در حالیکه هدف، قابل دسترس، واضح و روشن و مبتنی بر ضوابط و اصول می باشد. هر کس ممکن است آرزوها یا رویاهای طلایی در سر داشته باشد ولی فقط عده کمی به آن دست می یابند. اولین و مهمترین گام در جهت تحقق آرزوها این است که آنها را به هدف تبدیل کنیم. وقتی آرزو به هدف تبدیل شود، سرو سامان پیدا می کند و قوت می گیرد. آرزو اغلب واهی است و پایه و اساسی ندارد ولی هدف مبتنی بر یک سری واقعیات است، اگرچه ممکن است این واقعیات، دشوار یا ناشدنی به نظر آید. زمانی برای بشر گام نهادن بر روی کره ماه رویایی بیش نبوده و به نظر نا ممکن می رسید. هنگامی که این رویا به هدفی استوار و نیرومند تبدیل گردید بتدریج اسباب و لوازم نیل به آن فراهم گردید و سرانجام فتح شد. باید به این نکته اعتراف کرد که رویاها کم یا بیش در سر همه وجود دارد. مهم آن است که ما چه برخوردی با رویاهای خود می کنیم. نحوه این برخورد، سرنوشت ساز است. رویا را می توان به یک عنصر قوی و نیروبخش تبدیل کرد و نیز می توان در آن غرق شد! و منتظر غریق نجات ماند! وقتی هدفها واضح ، روشن و حساب شده باشد و به اندازه کافی در ذهن تکرار شود، حتی کمبودهای جسمانی و تحصیلی نیز نمی تواند دلایل یا بهانه های کافی برای عدم موفقیت در زندگی باشد.

نباید قربانی رویاها شد، بلکه باید رویاها را به خدمت گرفت و به هدفهایی عالی و مثبت تبدیل کرد.


 

باور داشته باش

آری، انسان است و اندیشه هایش. انسانی امروز به دستاوردی می رسد که امروز رویایی در سر داشته باشد.

آری ، قانون زندگی، قانون باورهاست.


 

یادداشتی از طرف خدا

به: شما

تاریخ : امروز

از: خالق

موضوع : خودت

عطف به:زندگی

من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم . لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی، به راه های رفع آن فکر کن ولی خود راعذاب نده . آنرا در صندوق ) برای خدا تا انجام دهد ( بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نکن . در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن . ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است. شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ؟ شکر گذار باش . در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی : به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند. 


 

گمان می کردم

من گمان می کردم، دوستی همچون سروی سرسبز، چار فصلش همه آراستگی ست. من چه می دانستم، هیبت باد زمستانی هست. من چه می دانستم، سبزه می پژمرد از بی آبی، سبزه یخ می زند از سردی دی . من چه می دانستم، دل هر کس دل نیست قلب ها، زآهن و سنگ. قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند.


 

زندگی به من آموخت

زندگی به من آموخت : در همه حال شکر گزار و سپاسگزار باش ,که با فروتنی کردن ارزشت بیشتر می شود .

زندگی به من آموخت ; محکم و قوی باشم , تا در برابر ناملایمات نشکنم .

زندگی به من آموخت : عینک خوش بینی به چشمام بزنم ; تا دنیا برام شیرین و قابل تحمل بشود .

زندگی به من آموخت : کم توقع باش ; تا بتوانم به هر چی تو زندگیم دارم قانع و شکرگزار باشم .

زندگی به من آموخت ; خیر خواه باش ;تا خدا هم برات خیر و خوشی بخواهد.

زندگی به من آموخت ;سنجیده و منطقی سخن بگو ; زیرا که دل بدست آوردن هنر است.

زندگی به من آموخت ;اگر می خواهی فرد موفقی باشی ;سعی کن همیشه بهترین باشی.


 

برای انسان بودن و به انسانیت رسیدن

برای انسان بودن و به انسانیت رسیدن؛راه های ممکن و ناممکن زیادی را باید طی کرد اما از چه گفتن و به کجا رفتن، با که بودن و از که گفتن مهم است نه به هدفی نامعلوم رسیدن بی شک زندگی همین رفتن هاست و انچه می ماند خاطره ما انسانها ست که زندگی قرن ها را به هم پیوند می زند بی شک این همان غربت درونی ست که از وجود زمان بر وجود ادمیت خود نمایی می کند اینها همه بانگ بر خورد مرز افکار ما انسانهاست که هنوز هم می شود انرا در هیاهوی زمان احساس کرد من همیشه برای گفتن اینجا نیستم گاهی هم برای شنیدن می ایم می خواهم بدانم هنوز ؛تا پایان (من شدن) چقدر راه باقیست و هنوز چقدر می توان بر نگاه عابرین پیاده خیره شد و هیچ نگفت هنوز ما به باور حقیقتها دوریم....به همین خاطر ؛اسان بر چهره واقعی ریا لبخند می زنیم و صداقت را کتمان می کنیم.باید بیاموزیم که اگر لبخندی می زنیم از سخاوت باشد نه از ریا!آری باید همه بیاموزیم که تا آدمیت چقدر فاصله است .


 

پرواز ترانه نیست

 

همه اندوه من از فرداهای ناپیداست و من نگران فرداها و امروزم تعبیر تصویرهایی ست که در ذهنم قابهای کهنه ای دارند

پیش رو دریاهاست خیس بودن یک لحظه است تپه های شنی ویرانه است

استوار باید بود بر جای نشستن تنها بازتابی از دویدنهاست

رهروی باید بود همراه باید بود حضور باید داشت ورنه زندگی آشوبی از دردهاست و من و تو خسته از تکرار زندگی گریزی نیست

پرواز زندگی آرزومند بالهای دوستی است پرواز را با بادهایی نابهنگام نشاطی نیست

چرا که پرواز ترانه نیست، خاطره نیست آسمان میخواه


 

دلم می خواهد...

دلم می خواهد چیزی بنویسم. برای همهُ آنهایی که برایم نوشتند. دلم می خواهد زیبا بنویسم. برای همهُ آنهایی که برایم زیبا نوشتند. از زیبایی نوشتند. دلم می خواهد چیزی زیبا از زیبایی بنویسم. دلم می خواهد... نمی دانم از گذشته بگویم یا از آینده ای که هنوز نمی دانم و نمی دانی! چرا همیشه قانون طبیعت و آدمیان این گونه است که از گذشته و رفتگان به حسرت یاد می کنند و اکنون که در کنار یکدیگر هستیم و هستند حتی یک لبخند را هم با اکراه بر لب می آورند؟ چرا انکار حضور دیگران و اینکه ندیدمت و کمرنگ شدن یاد او در خاطرمان و اینکه نمی شناسمت جزئی از زندگی ماست؟! نمی دانم در پشت این شیشه های گرد و غبار گرفته آیا هنوز هم پرواز جاری است؟ و آیا بال پروانه ها سالم است؟ آیا هنوز شاپرکان به مهمانی گلهای باغچه مان می آیند؟ آیا زندگی هنوز هم زیباست؟ کاش این کدورتها نبود. با این همه حرف و حدیث که نه یک دنیا بغض و کینه. فکر می کنم همه اینها مال دنیای ما بزرگترهاست. یادش بخیر کودکی، یک زمانی همه مان بچه بودیم؛ یعنی اینکه بیرنگ بودیم. با همدیگر یکرنگ بودیم. چشمهامان همه چیز را زیبا می دیدند و همه کس را گیرا. چون نه آنقدر مات و غبار گرفته بودند که پاکی های دنیا را زشت و کثیف بیانگارند و نه آنقدر حساس و شفاف که بدیهای ریز دنیا و آدم هایش را با تمام ابهتشان موشکافانه به تماشا نشینند. بدبینی و بزرگ بینی که اصلاً ... قلبهامان چون بی ریا و خوش خیال به یقین، هستی آن زیباییها را ایمان داشت. بی شک عقلمان در گمان جاودانه ماندن رویای دنیای رویایی کودکانه مان شک هم نمی کرد. اما بعدها بزرگ و بزرگتر که می شویم عوض آنکه دنیامان و زیباییهای دنیامان وسیع و وسیعتر شوند، این مسائل و مصائب و کژیها هستند که قامت راست می کنند. و اول این ساقه ترد نهال نحیف راستی خوشی هاست که می شکند و چرا ما نکوشیدیم که نشکند. بعد هم این یک دنیا واژه پر احساس که بر روحمان جوانه زده بود و درونمان را باید پر می کرد می روند که همه از یاد بروند؛ صداقت، معرفت، محبت، صمیمیت، ... و چرا گذاشتیم که سهمشان از حرف و فهم و عمل فقط تا همان حرف باشد. می دانم که باید و باید بزرگ شویم و می شویم اما چرا آنقدر که فکر کنیم آن دیگران کوچکند، خواسته هامان را بی «لطفاً» بر سرشان می کوبیم و بعد هم «لطف» را با «وظیفه» اشتباه می گیریم. حرف زدن هامان را تا زمانی ادامه می دهیم که تاییدمان کنند بعد هم بر خود می بالیم که چقدر همدل و همزبانیم. گفتگوهامان را تا زمانی ادامه می دهیم که در برابر همه اعتقادات و پیشنهادات ما سکوت کنند، بعد هم می پنداریم سکوت نشانه رضاست. روابطمان تا زمانی ادامه دارند که بهره ها و برخورداریهامان. و فکر می کنیم که این همیشه موافقت، تمام معنای رفاقت است. آیا می شود که بزرگ شد و هنوز یک رنگ بود؟ هنوز همیشه صمیمی و همیشه آشنا با هم؟ هنوز دیر نشده است، باید که از این «من» خود خارج شد، از تمام این تک تازیها و خود خواهی ها دور شد و به «من» های دیگر نزدیک. آری هنوز دیر نشده است برای درک اینکه ارزش یک لحظه نگذشته یا آب نریخته، یک دوست نرفته .... هنوز جاوید است؛ برای قبول اینکه برای همه آدمها فقط بخاطر حضورشان با ما و در کنار ما، باید ارزش قائل شد. و برای باور اینکه ما نیز می توانیم گاهگاهی خالصانه و بی هیچ غرضی حال دل همدیگر را، حال حرفهای توی دل همدیگر را ... حال پرنده ها و بال پروانه ها را و اینکه آیا هنوز در آسمان چشمانت پرواز شادی جاری است؟ می توانیم روز مرگی این به هم رسیدنهای کوتاه و عادی مان را با تبلور تجسم حضور همدیگر در هم و تجسم مداوم تداوم آن بشکنیم. اما قبل از آن باید که درونمان و درون ذهنمان از هر چه تاریکی و سیاهی است پاک و خالی باشد؛ به همان پاکی ای که در دنیای پاک کودکانه مالامال از آن بودیم، غرقِ زلالی و شروع با من و توست اگر که بخواهیم به لبخند برسیم؛ سرای وجودمان ارزانی حضور هم وقتی که یخواهیم همسفر شویم. و بی انصافی است اگر که برای شروع مسیر یکدلی و یکرنگی همیشه ما منتظر گام و سلام دیگری باشیم.


 

زندگی با غم و اندوهش باز هم زیباست

روزها یکی پس از دیگری می گذرد و این منم که قافله عمر را  از گذرگاه خیال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق می زنم و گاه اشگ در چشمانم حلقه می زند و گاه لبریز از شوق می گردم . زندگی آمیزه ای است از تلخ و شیرین و تا ندانی شوری چیست و تا زخم روزگار را روی بدن و اندیشه ات حس نکنی ،هرگز شیرینی موفقیت را درک نخواهی کرد. موفقیت یعنی جهش و جهش زمانی است که تو از حضیض به اوج می رسی و این لحظه ای است که درد را با آغوش باز حس کرده ای  و حال مفهوم حلاوت را درک می کنی .هر بهار را خزانی و هر خزانی را بهاری است و بهار بی مهنا
می بود اگر خزانی وجود نداشت. آری.....زندگی همچون فصول سال است . هر فصل رنگی تازه به خود می گیرد و هر فصل زیبایی خاص خود را دارد  و این منم که غمهای زندگی ام را هم دوست دارم و وقتی خاطرات گذشته را مرور می کنم سختی هایش را بار دیگر درمی نوردم و خودم را میبینم که کوه مشکلات را پشت سر نهاده ام شوقی مضاعف در وجودم حس میکنم و میپذیرم که:

زندگی با غم و اندوهش باز هم زیباست


 

صعود

آنقدر رشد خواهم کرد که پرندگان در آرزوی نشستن بر شاخه هایم به کلاس پرواز روند. پس از فتح جوّ زمین به شکار خلاء خواهم رفت. می روم به دنبال سرزمین موهومی فرشتگان آنجا که هزاران آرزو در صف طویل نوبت یکی یکی مردود می شوند. می روم به سرزمین عصیانی شیطان به اوج هرج و مرج. این دو را چه سخت در رقابت دیدم جام ایمان را گاه در دست این و گاه در دست آن دیدم. من فراتر از ایمان خواهم رفت. من بالاتر از وحدت به آنجا که هیچکس نداند کجاست، خواهم رفت.


 

بغض

سرشارم از بغض ، بغض هایی که باریدن را فراموش کرده اند و دلی که هنوز هم صادق است ، بی هیچ پشیمانی گویی هنوز حاضر نیست از رویای شیرینی که در آن است بیدار شود .... انگار فراموش کرده تمام این بغض ها حاصل همان صداقت است ، که هر روز غم ها را ، جام جام می نوشد ، دم نمی زند . حال غریبی دارم و به دنبال قربتم ، قربت به هر آنکه گوش کند بغض ها را ، چون گویا باریدنی نیست و ناگفته ها هست . و آسمان هر روز جاده ی روز را تا تاریکی شب طی می کند و من به آن می نگرم و زمان تمام ثانیه هایش را به تاریخ می دهد ، و می تازد و هیچ سبقتی در کار نیست . می دانم ، و جاده ها هنوز وسوسه سفر دارند و تشنه رهگذرند و دنیا پا برجاست با تمام نیرنگها و دوروغ ها و فریب های پی در پی و من چه صادقانه در آن قدم می زنم ، شاید هم چه ساده لوحانه و حماقت بار ، ولی صداقت طبیعت چه ؟ که موج های سنگینش تفکرم را می لرزاند. هنوز شکوفه های زیتون ، صلح را باور دارند و صنوبر ها هنوز سرسبزند و خم به ابرو نمی آورند و تحملشان کوه را به رقابت می خواند و باران که زلالیش ، صداقت را هیجی میکند با قطراتش و انسان ها که گویی هیچ ،انگار بوی هیچ گلی را استشمام نکرده اند و این واقعیت ها را نمی بینند و در سیاره ایی که خود ساخته اند زندگی می کنند ، سیاره یخ ، که سرمایش تفکرات را به خواب برده ، خوابی که تا بیداری راه دارد و من که راوی تکراری تکرار هایم ، بدون نگاه به درون ، که آیا هیچ قدمی برداشته ام ، برای آب کردن این برف ها ؟ بغض هایم را از قفس بی تنفس زمان آزاد خواهم کرد و فریاد خواهم زد بر سر تمام من هایی که بغض هایشان را رها نمی کنند و جاده ها را منتظر می گذارند بدون عبور . عبور باید کرد و تمام دنیاهای زیبا را به رهگذرهای کنار جاده شناساند و بغض ها را باید رها کرد تا که شاید کسی کنار پنجره ای پرچین ، ترنم باران را ، وقتی به خشکی عاطفه، رنگی تازه می زند را ببیند و بیندیشد که باران حاصل فریاد های دریاست


 

جاده

به جاده نگاه کن و بنگر هدفی را که نشانش کرده ای و به سویش قدم بگذار تا رفته رفته به هدفت نزدیکتر شوی بدون هیچ تردیدی آرام آرام و بدون هیچ شکی به جلو حرکت کن و هیچ وقت به بیراهه ها فکر نکن و همیشه راه میانبر نزدیکترین راه برای رسیدن به هدف است.نگذار که باران قدم های موفق دیروزت را بشویند ولی قدم های نا موفقیت ات را به باران بسپار تا از یادت پاک کند.نگذار که مه هدفت را تیره و تار کند و تو را برای رسیدن به مقصد دلسرد کند پس هوشیار و بینا باش و نگذار که چاله های جاده تو را از راهی که آمده ای باز گرداند و تو را نومید سازد و با سختی و مقاومت و استقامتت تمام این چاله ها و سنگ های جلوی پایت را پشت سر بگذار.هرگز از راه رفتن به سوی هدف خسته نشو و به خود اجازه استراحت مده چون یک لحظه غفلت تمام افکار و تمرکز تو را از تو دور خواهد کرد. هرگز به هوس هایت اجازه مده که تو را به سمت راه های خاکی بکشاند زیرا جاده ای که برای طی آن زحمت نکشی به هدف رسیدنش هم برایت لذت بخش نیست .همیشه بر هدفت احترام بگذار و از رسیدن به مقصد غفلت مکن زیرا انتهای این جاده سخت و دشوار نقطه نوری دیده می شود که هدف گرم و روشن توست پس برای رسیدن به این نقطه اراده کن.


 

پرنده

مانند پرنده باش، که روی شاخه ای سست و ضعیف لحظه ای می نشیند و آواز می خواند . پرنده احساس می کند ، شاخه می لرزد ، اما باز هم به آواز خود ادامه می دهد ، زیرا مطمئن است که بال و پر دارد.


 

یادم باشد

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دارم یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم یادم باشد زمان بهترین استاد است یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود یادم باشد قلب کسی را نشکنم یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می تونند مهربان و دلسوز باشند یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات


 

فرصت برای با هم بودن

دوست خوب من! سلام فرصت تنگ است.برای با هم بودن ، ممکن است بقدر چشم بر هم زدنی دیر شده باشد.اما همین لحظه را اگر در نیابی ، افسوس و دریغ ابدی را باید به دش بکشی تنها راه رسیدن به دهکده شادیها، گذر از پل دوستی هاست. دشمنی ها راه به جایی نمی برند.راه به بیراهه می برند. و بیراهه راه نیست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است.صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است.که با دورغ،روزی،ماهی،سالی شاید بتوان کسی را فریب داد ،اما به عمری نه. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران،تنها یک چیز لازم است.نه دورغ،نه فریب،نه مال،نه زیبایی،نه هیبت نه هیکل،........که صداقت


 

به همه عشق بورز به تعداد کمی اعتماد کن و به هچ کس بدی نکن

می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکشند. تا اگر دلم را کسی شکست چیزی احساس نکنم. تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم . اما نه…… چه خوب است که همین انسان خاکی باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و مشکلات مرا از پای درنیاورد.


 

شادی در زمان حال است

ما خودمان را متقاعد می کنیم به این که زندگی بهتر خواهد شد وقتی که ازدواج کنیم و خانواده ای تشکیل دهیم. سپس سر خورده و نا امید می شویم چرا که بچه‌های ما کوچک هستند و به توجه دائمی نیاز دارند، پس به امید آینده بهتری هستیم تا آنها بزرگ شوند بعد که به سن نوجوانی رسیدند و ما درگیر مشکلات آنها هستیم، آرزوی گذشتن آنها از سن بحران و فردای شادتری را داریم... به خودمان وعده میدهیم زندگی بهتری را... وقتی من و همسرم با هم تلاش کنیم، تا ماشین بهتری تهیه کنیم، تا به مسافرت تفریحی برویم، تا... بالاخره بازنشسته شویم. حقیقت این است که هیچ زمانی برای شاد بودن بهتر از زمان حال نیست. زندگی همیشه پر از درگیری و سعی و تلاش است. چه بهتر قدرت رویارویی با آنها را داشته باشیم و علیرغم تمام مشکلات تصمیم بگیریم شاد زندگی کنیم. برای مدت مدیدی به نظر هر کسی می رسد که زندگی واقعی را باید از جائی شروع کرد، ولی همیشه موانعی سر راه وجود دارد- تجربیات سختی که باید از سر گذراند -- کارهایی که باید به سرانجام برسد-زمانی که باید صرف انجام کاری شود- قبضی که باید پرداخت شود سپس... تازه زندگی آغاز خواهد شد. این عقاید کمک کرد تا بفهمم.. هیچ جاده ای تا سعادت و خوشبختی نیست بلکه خوشبختی همان راه و لحظه های زندگی است که طی می کنیم. پس از تمام لحظات زندگیت لذت ببر... کافیست.... در انتظار بودن، برای اتمام تحصیلات یا شروع آن. به دست آوردن پول یا خرج کردن آن، برای کاری را شروع کردن، برای ازدواج، برای یک روز تعطیل، خرید ماشین جدید، دادن قرضها، برای بهار، تابستان، پاییز وزمستان، برای اول ماه،پانزدهم ماه،برای آهنگی که قراره از رادیو پخش بشه، برای مردن ،برای دوباره زنده شدن... قبل از اینکه تصمیم بگیری شاد باشی. شاد بودن یک سفر طولانی است، نه یک مقصد. هیچ زمانی برای شاد بودن بهتر از زمان حال نیست... زندگی کن و از تمام لحظاتش لذت ببر. آیا به خاطر می آوری: نام پنج نفر از ثروتمندترین اشخاص جهان، پنج شخصی که در سالهای اخیر ملکه زیبایی جهان شده اند یا ده نفر از کسانی که جایزه نوبل را برده اند و یا حتی ده هنرپیشه ای که اخیراً اسکار گرفته اند... نسبتاً مشکل است. نگران نباش هیچکس به خاطر نمی آورد تشویقها پایان می پذیرد... مدالها را گرد و غبار فرا می گیرد...... و برنده ها خیلی زود فراموش می شوند... ولی اکنون ببین آیا به خاطر می آوری: نام سه معلمی که در پیشرفت تحصیلی تو نقش موثری داشته اند، سه نفر از دوستانت که در زمان احتیاج به تو کمک کرده اند، یا انسانهایی که احساس خاص و زیبایی را در قلب تو به وجود آورده اند، یا اسم پنج نفر از کسانی که مایل هستی اوقات فراغت خود را با آنها بگذرانی. جواب دادن خیلی بی دردسر و راحت است، نیست؟ کسانی که به زندگی تو معنا بخشیده اند، جزو مشهورترین و بالاترین افراد دنیا نیستند؛ آنها ثروت زیادی ندارند یا مدال و جایزه مهمی به دست نیاورده اند؛ ولی... آنها کسانی هستند که نگران تو اند و از تو مراقبت می کنند؛ کسانی که مهم نیست چگونه؛ ولی در کنار تو می ما نند... مدتی دربارهً آن فکر کن... زندگی خیلی کوتاه است و تو؛ در کدام لیست از کسانی که نام بردم هستی؟ آیا می دانی؟ بگذار تو را یاری کنم. تو جزو مشهورترین های جهان نیستی ولی در میان کسانی هستی که من به یاد دارم این داستان را برایشان بفرستم: مدتی پیش در المپیک معلولان در شهر سیاتل؛ 9 دونده در خط شروع برای مسابقه صـد متر ایستاده بودند؛ تیر شروع مسابقه شلیک شد؛ دونده ها سعی میکردند بدوند و برنده شوند. ناگهان پای یکی از آنها پیچ خورد و افتاد و شروع به گریه کرد. هشت دونده دیگر پس از شنیدن صدای گریه او دست از مسابقه کشیدند و باز گشتند. یک دختر عقب مانده ذهنی کنار او نشست او را در آغوش گرفت و به او دلداری داد. سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پایان رسیدند.. تمامی جمعیت حاضر در استادیوم ایستاده بودند و برای آنها دست می زدند... تشویقی که مدتی بسیار طولانی ادامه پیدا کرد. کسانی که نظاره گر این صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف می زنند. مـی دانید چــرا؟ زیرا این حادثه عمیقاً در قلب ما تاثیر گذاشت و ما همه می دانیم چیزهای مهمتری از برنده شدن یک نفر در دنیا وجود دارد. کمک کردن به دیگران برای این که آنها هم موفقیت را تجربه کنند، حتی اگر به این معنی باشد که قدم های خود را آهسته تر کنیم و در شیوهً زندگی خود تغییراتی ایجاد کنیم


 

قواعد زندگی با آدما

این دنیا فقط یه بازیه...وباید مثل یه بازی بهش نگاه کنی و این رو هم بدون که هیچکس در این دنیا مجبور نیست نقشی که دوست نداره رو بازی کنه این دنیا یه بازیه و برای موفقیت در این بازی باید قواعد بازی رو خوب بدونی باید با آدما دوست باشی و دوسشون داشته باشی. باید احساسات و نیازهاشونو مثل احساسات و نیازهای خودت بدونی و درکشون کنی.تو در بین آدمها هستی پس باید به اونا احترام بذاری و اجازه بدی چیزی باشن که دوست دارن و باز تکرار می کنم که تو در بین اونها هستی و مهمون به حساب میای اگه آزارشون بدی...ناراحت خواهند شد...داد خواهند کشید..و احساسشون رو نشون خواهند داد اگه باز بیشتر ناراحتشون کنی...مثل خودت رفتار خواهند کردو برخی که انسانترند کمی از تو فاصله می گیرند...و اگه خیلی آزارشون بدی...برای همیشه از تو دور می شن...و ممکنه هرگز به تو نزدیک نشن و اگه آدمها رو خیلی ازرده کنی آزرده می شن و برای همیشه از تو دور می شن بعضی هاشونم میرن یه گوشه و اهسته گریه می کنن آره...همه ی آدمها وقتی آزرده می شن و کاری نمی تونن انجام بدن گریه می کنن...وقتی آزرده می شن تنها زندگی می کنن و این یعنی پایان بازی زیبای زندگی با تو یعنی آدما دیگه دوست ندارن با تو بازی کنن یعنی دوست ندارن در کنار تو باشن و ترجیح می دن در سکوت و دور از رنج زنده باشن چون تو به قواعد بازی اونها احترام نذاشتی و اونو خراب کردی دلگیر و رنجور میشن و احساس می کنن حالا مجبور هستند به تنهایی به بازی ادامه می دن و باور کن هیچی خسته کننده تر از تنها بازی کردن نیست. لطفا احتیاط کن و همبازیهات رو نرنجون...و به اونا هم فرصت بازی بده لطفا آدمها رو دوست داشته باش و اجازه بده اونها هم نقشهایی که دوست دارند رو بازی کنن و سعی نکن قواعد بازی رو به نفع خودت تغییر بدی چون همه دوست دارن نقشی رو بازی کنن که خودشون انتخاب کردن نه نقشی که تو برای اونها دوست داری و هیچ کس حاضر نیست به خاطر تو یه نقش مصنوعی و اجباری رو به عهده بگیره و کسی باشه که نبوده...به این دلیل که تو دوست داری نقش اونها رو تعیین کنی...و اگه در این کار اصرار کنی اون موقع زندگی مصنوعی می شه و از حالت طبیعی خارج میشه دیگه بازی خراب میشه و کسی دوست نداره بازی کنه...همه خسته و دلگیر میشن و همه چیز به هم می خوره. لطفا همه با هم بازی کنیم و هر کسی نقشی رو بازی کنه که دوست داره فقط خواهش می کنم یادمون نره ...ما داریم بازی می کنیم ...و کسی از باخت و شکست عصبانی نشه


 

وسیع باش ، تنها و سخت !

وسیع باش ، تنها و سخت !

این عبارت پر معنا را که بر زندگیم تاثیری خارق العاده گذاشت ، یکی از همکلاسیها روی تخته سیاه نوشته بود . کلمات مدتها فکر مرا به خود مشغول کرد و چون بتدریج به عمق پیام پی بردم ، تصمیم گرفتم آن را سر مشق زندگی خویش قرار دهم . بعدها آن را با خطی زیبا نوشتم و روی میز کارم گذاشتم و در پاسخ به کسانی که مفهومش را
می پرسیدند ، چنین می گفتم : وسیع باش آنچه به فعل می آید،محدود است و آنچه بالقوه است ،وسیع به افقهای دور بیندیش و خود را با اشخاص ناموفق مقایسه نکن . به نقشه هایی که در سر داری فکر کن و پایبند استعدادهای فطری و تواناییهای ذهنیت باش . هرگز به صرف تامین بودن دست از تلاش و کوشش برندار . همه قوار و انرژی خود را، چه فیزیکی و چه معنوی ،بر کاری متمرکز ساز و اطمینان داشته باش به مقام و مرتبتی بالاتر دست خواهی یافت . حریص نباش اما به کم نیز قناعت نکن . به اندازه تواناییت از زندگی بهره گیر، به خواسته هایت آگاه باش و با سخت کوشی خود را وقف آن کن . به خود ایمان بیاور و در انتظار ((بهترین))ها باش . از جوهر داناییت بهره گیر و سرانجام، با مثبت اندیشی و فعالیت و به گونه ای خلاق در جستجوی آرزوهای قبلی خود باش تا پیروز و کامیاب گردی. تنها مردی که از مساعدتهای دیگران چشم بپوشد،شخصا وارد میدان شود و بر نیروی خویش متکی باشد، همان کسی است که نیرومندی و موفقیتش را پیش بینی می کنند. اگر می خواهی موفق شوی و طعم پیروزی را بچشی ، باید به نیروی خود متکی باشی و امید به دیگران را از خود دور سازی . موفقیت زمانی معنای واقعی خویش را نشان می دهد که ما در نبری زندگی یکه و تنها بتازیم و در رویارویی با مشقات و سختیها به خود تکیه کنیم. کسانی که به امید شانس و اقبال می نشیننند و همواره کمک و مساعدت دیگران را می طلبند، هرگز موفق نمی شوند. اگر برای رسیدن به مووفقیت و کامیابی از قاببلیتهای درونی خویش بهره گیریم و پشتکار و جدیت به خرج دهیم ، چهره مستعد و مقاوم خود را بر دیگران آشکار سازیم و میل و اشتیاق به کمک را در آنها زنده می کنیم. من نیز در طول زندگی با افرادی برخورد داشته ام که پس از مدتی مدافع و پشتیبانم شدند و در موارد لزوم به یاریم شتافتند. کسانی که از تواناییهای لازم برخوردار نباشند و قوای خلاق و کارامد خویش را به کار نگیرند، حتی بالاترین نیروهای یاری رساننده را نیز هدر می دهند سخت برای شنا کردن در جهت مخالف رودخانه قدرت ، جرات و سخت کوشی بازم است، و گرنه هر ماهی مرده ای می تواند از سمت موافق آب حرکت کن. اگر می خواهی از تمام استعداد خود بهره گیری و به مقام و مرتبتی بالاتر دست یابی و نیز اگر خواهان تحقق بخشیدن به رویاهایت هستی و همیشه بهترین¬ها را انتظار داری، باید سختکوش ، مقاوم و استوار باشی: همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند تلاش و پشتکار دو عنصر اصلی و تعیین کننده زندگی کسانی بوده که به موفقیت و کامیابی دست یافته اند. به تجربه ثابت شده که بیشتر شکستها ناشی از سهل انگاری در زندگی بوده است . اگر با صبر و شکیبایی و با تمام وجود کار کنیم و ممارست به خرج دهیم، به بهترین نتایج خواهیم رسید.


 

انسانیت

برای انسان بودن و به انسانیت رسیدن، راههای ممکن و ناممکن زیادی را باید طی کرد اما از چه گفتن و به کجا رفتن، با که بودن و از که گفتن مهم است نه به هدفی نامعلوم رسیدن بی شک زندگی همین رفتن هاست و انچه می ماند خاطره ما انسانها ست که زندگی قرن ها را به هم پیوند می¬زند بی شک این همان غربت درونی¬ست که از وجود زمان بر وجود ادمیت خود نمایی می کند اینها همه بانگ بر خورد مرز افکار ما انسانهاست که هنوز هم می شود آنرا در هیاهوی زمان احساس کرد من همیشه برای گفتن اینجا نیستم گاهی هم برای شنیدن می¬آیم می¬خواهم بدانم هنوز، تا پایان (من شدن) چقدر راه باقیست و هنوز چقدر می توان بر نگاه عابرین پیاده خیره شد و هیچ نگفت هنوز ما به باور حقیقتها دوریم....به همین خاطر ؛اسان بر چهره واقعی ریا لبخند می زنیم و صداقت را کتمان می¬کنیم. باید بیاموزیم که اگر لبخندی می زنیم از سخاوت باشد نه از ریا! آری باید همه بیاموزیم که تا آدمیت چقدر فاصله است.


 

امید

غروب پاییز بود و منم مست دلتنگی¬ام. نم نمک قدمی می زدم و بی هدف در کوچه پس کوچه های بی قراری می¬رفتم به یه نا کجا آبادی. داشتم بازندگی دست وپنجه نرم می کردم.آره داشتم کم آوردنمو دیگه باور می کردم. خسته وتنها می رفتم فقط به دور دست خیره شده بودم. یه تنه درختی روی یه بلندی یه جورایی منو جذب خودش کرد. رفتم کنارش و دیدمای دل غافل این که حالش از من بدتره. برگای رنگ ووارنگش ریخته بودن روی زمین.بهش گفتم تو هم مثل خودمی هیچ کس رو نداری همه تنهات گذاشتن تو هم نا امیدی مثل خودم همه چیز رو از دست دادی دلت به چی خوشه وقتی یه برگم نداری. ناامید تر راه افتادم تا برم. چند قدمی نرفته بودم که خیال کردم یکی داره صدام می کنه. برگشتم و دیدم یه پرنده رو شاخه های خشک این درخت داره لونه می سازه. یهو جا خوردم یه حسی پیدا کردم حس بودن حس خواستن این درخت خشکیده پناه یه پرنده شده همدم و همسایه پرنده. احساس کردم وجدانم می خواد حرف بزنه. بهم گفت: این درخت رو ببین به امید بهار سال آینده که دوباره شکوفه بده توی پاییز دلش خوشه که یه پرنده همدمشه وتونسته یه کاری انجام بده. اما تو چی؟ تو چطور به خودت امید دادی؟ تو پناه کی شدی تو اوج بی پناهی ؟ بس کن دیگه... دلم به حال خودم سوخت که تا حالا هیچ کاری واسه دل و وجدانم نکردم. آره رفیقی که داری حرفامو می خونی منو دیگه کمتر می بینی آخه بهش رسیدم به همونی که باید خیلی وقت پیش از این می رسیدم. تو هم می تونی فقط بخواه ازمن که کمتر نیستی بیا واسه یه بار هم که شده به خاطر وجدانت یه کار خوب بکن. اگه هر کی به تو بدی کرد تو خوبی کن. اگه کسی دلتو شکست تو دلداری کن. اگه کسی بهت نارو زد تو محبت کن. آره عزیز دل نزار وجدانت بخوابه دیگه وقت زیادی نداری ها.

فقط اینو بدون که خدا دوست داره و یه روزی یه کسی یه چیزی یه جایی یه جوری صبر داشته باش صبر داشته باش


 

راز شادی

راز شادی در لذت پاک بردن از چیزهای ساده است.

راز شادی در این است که وقتی کاری برای تو میکنندآن را لطفی از جانب ایشان بدانی و در صدد جبران بر آیی.

راز شادی در لبخندی است که بتواند غمگینی را تصلی دهد

راز شادی در قلبی است که به روی هر بیگانه ایی گشوده باشد

راز شادی در این است که دیگران راهمان گونه که هستند بپذیری نه اینکه بخواهی آنها را در قالب دلخواه خودت فرو کنی

راز شادی در این است که شادی دیگران را شادی خودت بدانی

راز شادی در درک آن است که دوستی ارزشمند تر از مسائل پیش پا افتاده و ارزشمند تر از سد راه شدن است

راز شادی در این است که هر اتفاقی رابا خون سردی و آرامش خاطر بپذیری

راز شادی در این است که معنای عشق را در بخشیدن آن بیابی نه در گرفتن آن از دیگران

راز شادی در قلبی پاک و خالی از کینه و خود پرستی است

راز شادی در این است که متوقع نباشی دیگران شادت کنندبلکه خود در همه حالی شاد باشی

راز شادی در داشتن ذهنی آرام در طوفانهای زندگی است

راز شادی در زیستن در لحظه حاضر است نه زیستن برای این لحظه

راز شادی در رها کردن تعلقات شخصی است این را بدان که در واقع هیچ چیزو هیچ کس به ما تعلق ندارد بلکه صاحب اصلی همه چیز و همه کس خداست

راز شادی در این است که حرمت همه کس و همه چیز را نگه داری

راز شادی در این است که با خودصادق باشی واین صداقت را نسبت به همه هم نوعانت تعمیم دهی

راز شادی در قلبی فروتن وخالی از غرور است واین را بدان که ارزش هیچ کاری جاودانه نیست

راز شادی دراحساس حضور خداست در همه جا و همه چیز راز شادی در این است که بادیگران بخندی نه به دیگران شادی در مهر ورزیدن است دیگران را بخشی ازوجود خودت بدان

راز شادی در این است که در انجام هر کاری اراده قوی و شادی را فراموش نکنی

راز شادی در این است که بیشتر مایل به یاد گرفتن باشی تا یاد دادن

راز شادی در این است که در مسائلی که برای دیگران رقابت آمیز و مهم است حتی اگربرای تو اهمیت نداشته باشد علاقه نشان دهی و پیروزی آنها را تبریک بگویئ

راز شادی در درک آن است که دوست داشتن دیگران والا ترین وظیفه هر انسان است

راز شادی در این است که نه فقط با لب ها بلکه با دل و چشمانت هم بخندی

راز شادی در این است که به جای توقع کمک از دیگران تو به آنها کمک کنی

راز شادی در این است که ایمان دیگران را نسبت به خود وارزشهای والایشان تقویت کنی

راز شادی در این است که از وجود سختی های زندگی شاکر باشی زیرا آنها به تو ادراک و تعقل میبخشند

راز شادی در این است که احساس من و مال من را از خود دور کنی

راز شادی در قلبی است که به روی همه انسانها گشوده شده است تا آنها را برادرانه و خواهرانه به درون راه دهد

راز شادی در دوست داشتن است


 
 

صفحات وبلاگ

 

مطالب اخير

خوب بودن

آزادی

دوستی

فرصتها

اندیشه

اشو زرتشت

نشکن....

زندگی...

بخاطر بسپاریم که...

بهترین باش

 

آرشيو مطالب

صفحه نخست

بهمن ۸۸

دی ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

اردیبهشت ۸۸

اسفند ۸٧

بهمن ۸٧

امرداد ۸٧

تیر ۸٧

اردیبهشت ۸٧

بهمن ۸٦

 

نويسندگان

Shiva

 

دوستان

نوشته ها

ماتم سرا

سرو شیراز

تازه ترین طعم

ستارگان آسمان قلبم

برای تازه شدن دیر نیست

تنهایی با دنیای سحر

اس ام اس سرکاری

اگر باران ببارد

مرا یاد کن

همه چیز

رپیدشیر

 

امکانات جانبی

RSS 2.0